زن مدیر میداند که برای برقراری ارتباط موثر با همسرش، بایستی مسلط به مهارتهای ارتباطی باشد. او میداند که بعضی از اشتباهات و آفتهای رایج، مانع یک ارتباط موثر با همسرش میشود. او میخواهد شیب دلدادگیش را همواره مثبت نگه دارد. برای این کار مراقب یک مانع بزرگ است. او میداند که "ذهنخوانی" مشکل ارتباطی او را با همسرش دو چندان میکند.
دلیلی ندارد که ذهن خود را با افکاری انباشته کند که صحت و سقم آن خیلی مشخص نیست و بر پایه حدس و گمان است. زن غیر مدیر همیشه در ذهن خود، آفت ذهنخوانی را زنده نگه داشته است. مثلا معتقد است که "علی باید بداند که من چقدر عصبانی میشوم وقتی او حتی یک خسته نباشی در مواقع خستگیهایم به من نمیگوید" یا معتقد است "علی باید بداند من خوشم نمیآید که با دختر خالهاش خیلی خوش و بش کند."
به جای این توقع ناپسند مبتنی بر ذهنخوانی، زن مدیر تلاش میکند به شیوه مناسب، مطلوب و اثرگذار، خواسته خود را مطرح کند:
"علی، میدونم متوجه خستگیهام میشی، ولی میخوام این رو بهم نشون بدی؛ مثلا یه خسته نباشی یا جمله دیگری که نشون میده منو درک میکنی بهم بگی. ها چطوره؟ موافقی؟"
همچنین زن مدیر از یک آفت دیگر در برقراری ارتباط موثر با همسرش نیز پرهیز میکند و مراقب اثرات نامطلوب این آفت هست. این مانع بزرگ، "پیشبینی و پیشگویی منفی" است: "میدانم تا میخوام درباره مشکلات پسرم صحبت کنم، شوهرم دوباره عصبانی میشود و جبههگیری میکند. میخواد گناه رو به گردن من بندازه و دوباره دعوامون میشه."
زن مدیر میداند که پیشگویی کردن همیشه هم درست نیست حتی اگر مبتنی بر تجربیات گذشته باشد. او به شما نمیگوید که "من میدونم شوهرم همیشه همینطوری بوده". او به جای دست زدن به این پیشگویی منفی، تلاش میکند که خودش در بیان خواستههایش از شیوههای تکراری گذشته سود نجوید و دوباره وارد کوچههای بنبست نشود. کوچههای بنبست که یادمان نرفته؟